به نام آنکه عشق را آفرید..                                              

    پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است                                 

             گردنده فلک نیز به کاری بوده است

                      زنهار قدم به خاک آهسته نهی

                               کان مردمک چشم نگاری بوده است

خدا که عشق رو آفرید. کاشکی خشم و نفرت رو نمی ساخت. اما فکر می کنم اگه سیاهی نبود پاکی سفیدی رو چطور می شد تشخیص داد. امان از وقتی که این دو تا با هم قاطی بشه. دیگه بدتر از این نمی شه.

 گاهی وقتا همه چیزو قاطی می کنم. گاهی وقتا آرومم مثل دریای بیکران و گاهی هم طوفانی میشم مثل همون دریای بیکران.. نمی دونم . شاید هر دو این حالتا باید باشن. هم آرام و هم طوفانی. اما امان از لحظه هایی که نه میشه آروم بود و نه طوفانی..

نمی دونم چی می خوام بگم. نمی دونم چی از این ذهن آشفته می خواد بیرون بیاد. مثل یه طنابی که تو اون همه گره. نمیشه سر طناب رو پیدا کرد. و نمی شه بازش کرد. و نمیشه از دستش خلاص شد. افکار پریشون مثل خط خطی های روی کاغذ درهم ورهم که نمیشه یکی یکی جداشون کرد و هر کدوم رو سر جای خودش گذاشت. به من حمله ور می شن.

گاهی وقتا خشم و عشق .. احساس و تنفر.. دوست داشتن و .. با هم قاطی می شن. نه میشه دوست داشت و نه میشه دشمن بود. نه میشه رفت و نه میشه موند. نه می شه گفت و نه می توان خاموش بود. دریای مواجی که گاهی طوفانی که با موج های هولناکش همه کشتی ها رو نابود می کنه طوری که نمی شه تکه هایی از اونا رو حتی به سختی پیدا کرد و گاهی وقتا اینقدر آرومه که نسیمی جز لطف و زیبایی رو به ذهن آدم راه نمی ده.

اما تاکی اینجوری.. دیگه نمی خوام اینجوری باشم..

من کجام ؟ چی کارم؟ چرا اومدم؟ از من چی می مونه؟.. کوزه گر از من چی سازه؟

بالاترین آرزوم اینه که از خاکم کوزه ای بسازن که تشنه ای از آن جرعه ای بنوشه..

اما چه زیباتر آنکه با دست خودم تشنه ای رو سیراب کنم..

آیا من خاک کف طویله ای خواهم شد که با پیشابی تبدیل به گِلی میشه؟ و آن گِل در پای گل سرخی هدیه به معشوقی ..

و چه نیکوتر آنکه با دست خودم گلی هدیه دهم تا که از گِلم ..

مهم نیست. چون بخاطر اون از من نمی پرسند. آن چیزی که از من می پرسند اینه که حالا چی کاره ام. و چی باید باشم. آیا واقعا بایدی در کار است؟!

آیا باید عاشق بود؟ نفهمیده عشق چطور می شه از اون گفت؟ نمی دونم چی بگم. چطور این احساس رو برای خودم بیان کنم. آیا با بیان کردنش مشکلی حل میشه؟

چه میکنه این چشما با من؟! چی می بینم؟ همیشه اینا رو با خودم می گفتم. ولی هیچ وقت نفهمیدم آیا فقط باید گرگ بود توی این دنیا؟ یا مثل کبوتری که فقط به فکر پروازه؟

خسته شدم از این وضعیت. نمیدونمدلمچیمیخواد. یه همدرد یا یه همراز.

دیگه نباید بترسم. از اینکه بگم. حرف دلم رو بزنم. بدون ترس از خودم. از خود دیگه ام..

اما اون چیزی که احساس منو با خودش می بره. احساس رو از من می گیره.

یه نقطه سفید نیست. یه نقطه مبهم دیگه نیست. نمی تونم بنویسم. یه عقده تو سینه ام می خواد بترکه. می خواد داد بزنه. فریاد بزنه. دلم گرفته..

اما به هر کی پناه بردم درکم نکرد. تنها پناه گاهی که می شه کنار اون ساعتی آروم گرفت. برگهای سفید دفترمه. تنها سنگ صبورم کاغذای بی خط سفیدن که شاید چون نمی تونن حرف بزنن یا که کاری از دستشون نمیشه منو از خودشون دور نمی کنن.

همه می گن با گفتن دل خالی میشه. اما من با گفتن دلم بیشتر میگیره.

شاید یه نخ رو پیدا کردم. سر یه گره رو پیدا کردم.

نمیدونم به کجا می ره. منو با خودش تا کجا می بره.

شاید به یک نقطه سیاهی.. شاید به یه لحظه خوش..

شاید به یه خاطره زیبا.. شاید به یه گریه تنها..

شاید به آرزوی رویایی.. شاید به یه ..