بچه ها

 

 

 

 

 

 

 

 

 

از شرکت اومدم بیرون گفتم قدم بزنم بهتره. سر مسیرم پارک کوچیکی بود. گفتم از وسط پارک بگذرم بهتره. رفتم تو پارک گفتم خوب یه چند دقیقه یه گوشه خلوت بشینم شاید یه خورده آروم تر بشم. گشتم و یه جای دنج و خلوت پیدا کردم زیر یه چراغ. نشستم و نفسی تازه کردم. چه شب بهاری قشنگی بود. چه جای دنجی. اول که دیدم فکر نمی کردم همچین جای با صفایی گیرم بیاد. بعد از مدتها تنهایی به پارک رفتن و یه گوشه دنیا رو به تماشا نشستن چه حالی داره. می تونم ادعا کنم که برای چند لحظه فراموش کردن دنیا جای خوبی بود.

نشستم و مجله ای رو باز کردم. یه مطلب رو خوندم. نمی دونید چی نوشته بود؟ برای چند لحظه تو بحر مطلب رفتم. چقدر جالب. اتفاقا با موقعیتی که داشتم هم بی ارتباط نبود. نوشته بود :

تا حالا به کارهای بچه ها دقت کردی؟ خوب نگاه کن ببین خواهر زاده ات که هفت سالشه چطوری بالا و پایین می پره. بعضی شب ها خیلی کم می خوابه اما شادی و انرژی رو می شه تو صداش و حرکاتش حس کرد! این همه انرژی از کجا می آره؟ من بهت می گم!

این کوچولوی دوست داشتنی با سوزوندن انرژی خودش انرژی می گیره. عجیبه!؟

اون وقتی بالا و پایین می پره با از دست دادن انرژی جسمی اش انرژی شادی به دست آره. و همین انرژی شادی براش مثل یه سوخت می مونه که می تونه از اون استفاده کنه!

تا حالا به بچه هایی که تازه یک سالشونه نگاه کردی؟ اونا با دیدن اطرافشون و لمس کردن هر چیزی که دم دستشون می یاد انرژی به دست می آرند. اون هم انرژی حیات.

بچه ها با دادن انرژی خودشون یه انرژی دیگه ای می گیرند. که براشون مفیده. بچه ها استادان استفاده درست از انرژی اند. اونها خوب می دونن چه کارهایی بهشون انرژی مثبت می ده و همون کار رو در لحظه انجام می دهند و جواب هم می گیرند.

اونها با دادن انرژی جسمانی انرزی هایی بدست می آورند که باعث می شه باز هم ادامه بدهند. و با داشتن این همه انرژی معلومه که نمی تونند یه جا بشینند.

اما ما آدم بزرگها چی کار می کنیم؟! خوب دقت کن..

بعضی از ما وقی کسی رو که دوستش نداریم و از در وارد می شه جلوش بلند می شیم و بهش سلام می کنیم و به صورتش لبخند می زنیم. (این همه انرزی جسمانی صرف می شه اونم به صورت مصنوعی به هدر می ره) یا اینکه کسی رو که ازش خوشمون نمی یاد و برخلاف میل بهش گوش می دهیم و یا وقتی کسی حرف زور می گه و ما برخلاف میل ساکت می شویم و نگاهش می کینم و به دلایل مسخره ای جوابش رو نمی دهیم. (این بار دیگه انرژی بیشتری رو برای تحمل کردن و برای هدر دادن می خواهد).

ما اینطوری انرژی مصرف می کنیم و بجای بدست آوردن انرژی مثبت و محرک انرژی سرکوب شده رو در خودمون ایجاد کردیم. انرزی کاملا منفی..

بعد از اینکه مطلب رو خودنم مجله رو بستم و یه خورده به دور و برم نگاه کردم. عجب تصویر قشنگی بود. بچه ها رو می دیدم که توی پارک دور و بر سرسره داشتند بازی می کردند. دخترک 6 ساله ای که لباس بلوچی نارنجی رنگ قشنگی که داشت سرسره را از پایین به بالا به صورت برعکس بالا می رفت. با دیدن این منظره با صفا یه شور و نشاط خاصی به من دست می داد. و من خیلی انرژی می گرفتم..

یه خورده اون ور تر نگاه کردم. یه جوان رعنا و خوشتیپ رو دیدم که سوار بر ویلچر و یکی هم پشت سرش داشت اونو می برد. در یک لحظه انگار آب سرد روم بریزن کاملا شوکه شدم و جا خوردم. خدایا ..

یعنی اون جوون نمی تونه راه بره.. نمی تونه اگه وقتی دلش هوس کرد مثل اون دختر کوچولو از سرسره بالا بره.. خدایا ..

اما من می تونم.. من هر وقت دلم بخواهد می تونم از سرسره پارک بر بالا برم. من هر وقت دلم خواست می تونم روی چمنها بدوم و یا بنشینم اما اون نمی تونه.. خدایا ...

 دوست دارم پیرمردی فقیر باشم..

دوست دارم پیرمردی فقیر باشم. خانه ای گنبدی با اتاقهایی که در آنها پنجره ها رو به حیاط باز می شود. باغچه ای که در وسط آن درخت سیبی باشد. در زیر درخت برگهای پاییزی ریخته باشد. و درخت ترنجی در کنار آن تا از بوی آن خستگی را به فراموشی بفروشم. در گوشه حیاط چهارپایی که روی آن عصر های بهاری با هم بشینیم. دوست دارم گلاب خاتون را. زن وفاداری که در همه حال همراهم بود. زنی قانع و باایمان که بچه هایم را با محبت و صفا بزرگ کرد.

دوست دارم کارگرمعدنی باشم و هر روز بعد از خواندن نماز مغرب که به خانه می آیم دست و صورتم را سر حوض با آب سرد بشویم. و گلاب خاتون با یک سینی چایی آلبالویی رنگ به پیشوازم بیاید. دوست دارم روی تخت چهار پایی توی حیاط کنار پسرم حسن به بالشتی تکیه دهم و از تمرینات روزانه اش که برای مسابقات کشتی آمادگی می کند برایم تعریف کند. دوست دارم از سارا دختر گلم که کنکور دارد وضعیت درسهایش را بپرسم. دوست دارم حسن استکان چایی ای را به دستم بدهد و با هم سر مدال مسابقاتش شرط کنیم. دوست دارم گلاب خاتون خاک های کلاه پشمی مرا بتکاند و همه ما را بخنداند.

دوست دارم گیسوان تازه سفید شده گلاب خاتون را که از گوشه روسری بیرون زده و با فرقی که از وسط سر باز کرده را نگاه کنم. و به یاد خاطرات روزهای سبز زندگی مان شاد باشم. دوست دارم بعد از عمری زندگی آرام شکر به درگاه خدایم بگویم. هرگز از او مال و ثروت نطلبیدم. او خود عطایی بسیار گرانقدر و گنجی را که در هیچ معدنی یافت نمی شود به من بخشید. عشقی که من استحقاق آن را نداشتم.

دوست دارم زمستانها که از سر کار بر می گردم همه با هم دور بخاری علاءالدین سبز رنگ بشینیم و با هم چای دارچین بخوریم. دوست دارم خودم با پسرم سقف خانه را کاه گل کنیم. دوست دارم به چهره مردانه. باحیا و جوانمرد پسرم حسن نگاه کنم و از دیدنش لذت ببرم. دوست دارم وقتی دخترم بعد از نماز صبح قرآن و دعا می خواند به دستهایش نگاه کنم. دوست دارم هزاران بار خدا را شکر کنم. که سرمایه ای جاویدان به من داده. و هر چه نگاه می کنم نمی توانم شکر گوشه ای از این آرامش و این عشق آسمانی را به درگاهش به جا بیاورم. آن معنا و مفهوم زندگی را که عمری در پی آن بودم در همین دور کرسی نشستن با بچه هایم یافته ام.

دوست دارم روزهای عید به همراه حسن و سارا و گلاب خاتون به خانه همسایه ها بروم. هر وقت گلاب خاتون لباس نو می پوشد به یاد اولین روزی که در باغ گیلاس پدرش در روستای آنها مهمان بودیم و برایمان میوه و چایی آورد می افتم. اولین روز آشنایی.. و اولین دیدار.. اولین نگاه.. و اولین معنا.. اگر خورشید نوری دارد و اگر ماه تابشی دارد و اگر جهان لطفی دارد و اگر عشقی در این دنیا می توان یافت من آن را همان روز حس کردم در آن نگاه پر شرم و متین که معصومیت را به من آموخت..

مداد رنگی های من ..

مداد رنگی های من ..

من آسمان نقاشی کودکی ام را رنگ آمیزی کرده ام. من مداد رنگی هایم را گاه گاه به دخترک آدامس فروش توی پارک قرض می دهم. من دورنگی ها را از دفتر نقاشی کودکیم پاک کرده ام. من- مداد رنگی هایم همه از یک رنگند. مداد رنگی هایم- همه سرخ اند- همه سبزند- همه آبی. مداد رنگی های من همه از جنس شقایق اند.

من دور ستون سقف آسمان نقاشی هایم- همه گل پیچک کشیده ام. من برای ماهی های قرمز توی حوض حیاط نقاشی ام صندلی کشیده ام. من برای خورشید هم صندلی کشیده ام.

من برای دفتر خاطرات کودکی ام یک حیاط با چند صندلی کشیده ام.

                             ***********

پرواز آبی کبوتر ها- در آسمان نقاشی کودکی ام- با چشمهایی لبریز از معصومیت- رنگ چشمهای کبوترهای نقاشی کودکی ام- همه عسلی اند. کبوترهای نقاشی ام دور ستاره ها پرواز می کنند. کبوترهای نقاشی دخترک آدامس فروش توی پارک هم- مثل کبوترهای نقاشی من هستند.

باز هم دخترک آدامس فروش توی پارک- مداد رنگی هایم را قرض گرفته است. نقاشی های دخترک آدامس فروش همه برنگ سبزند .

 دخترک آدامس فروش توی پارک- تنور نانوایی سر کوچه شان را به رنگ سبز کشیده است* شیرینی های پشت شیشه مغازه شیرینی فروشی را سبز کشیده است. عروسک های پشت ویترین مغازها را هم با سبز کشیده است. قلک کوچک پولهایش- چهره پدر بیمارش و حتی دواهای مادرش را هم به رنگ سبز کشیده است.

دخترک آدامس فروش توی پارک- عکس برادر واکسی اش را به رنگ سبز کشیده است- کفش های ورزشی پسر همسایه- روسری های دختر های توی محله شان را به رنگ سبز کشیده است.

دخترک آدامس فروش- روز خوب شدن بیماری پدرش را- روز بازی کردن با همکلاسی هایش را با سبز سبز کشیده است.

دخترک آدامس فروش ...

                            ************

من مداد رنگی هایم اصلاً رنگ سبز ندارند. من و دخترک آدامس فروش توی پارک- با هم روی صندلی سبز پارک نشسته و نقاشی می کشیدیم. من با آنکه نقاشی هایش را هرگز ندیده ام- اما دوست دارم همه چیز را- مثل او- به رنگ سبز بکشم. من در حیاط کوچک کودکی ام عکس او را کشیده ام. با خنده هایش که به رنگ سبز است. با نگاهش که به رنگ سبز است. سبز سبز..

عکس