باران
باران می بارد..
به سپیدی و درخشندگی قطره هایش و به زلالی و پاکی بوی لطیفش..

که به زمین می ریزد. به دریا و کوه ها می ریزد. که به هر جا و همه جا می ریزد. دلم می خواهد وقتی باران می بارد. آن بالا باشم. بالای کوه. نوک قله. همان جایی که برفهای سفید با شکوه و زیبایی خود. از خود بیخودمان می کند. همان جائی که نزدیک تر به اوج کائنات، و رهاتریم در فراموشی تعلقات زمینی و تن شسته از غبار خستگی زندگی کسالت بار روز مرگی..
ای باران.. باران.. باران! چه با شکوه است بی رنگی و صداقت تو ، و چه سخاوتمندانه است بارش بی دریغ ات و چه زیباتر است قطره هایت در این اوج.. براستی سر رسیدن به کجا را دارید؟ که چنین شتابان از فراز به سوی پایین در حرکتید؟ مگر این بالا را دوست ندارید؟ چرا اینهمه شور و اشتیاق برای فرورفتن در دل زمین. و حرکت به سمت پایین را دارید؟
در ما شوق رسیدن به اوج و رفتن به فراز، موج می زند. پس تو ای باران، چرا سر فرود آورده ای؟
راستی دلیل اش سخاوت بی پایانت نیست؟
چه هلهله ای! چه ترانه باشکوهی.. چه ترنم زیبایی.. این شعر بلند، این مثنوی ملکوتی نجواگر کدام کلام آسمانی است؟
قطره هایت به کجا عازم شده اند؟ کاش می توانستم از خودشان بشنوم.. آرزوهایشان را.. به کجا می روند؟ آیا دشت های فراخ را مخمل پوش می کنند؟ بذرهای خفته را می رویانند؟ آواز بهار و شکفتن را در گوش جان زمین خسته، زمزمه می کنند؟ یا دلهای کویری مان را از تشنگی برهانند؟
ای باران.. باران.. باران!
هر قطره ات حرف و میلی دارد.. کاش من هم قطره ای از تو بودم.. تا که همصحبت نگین های مرواریدی ات بودم..
ای قطره ها مرا با خود ببرید..
*********
اینجا چقدر تاریک است.. اما همه چیز را می شود دید و حس کرد.. احساس می کنم من هم قطره ای از بارانم.. فکر نمی کردم به این زودیها آرزویم برآروده شود.. یعنی من هم می توانم قطره ای از باران باشم.. من هم می توانم با باران نسبتی داشته باشم؟ من هم می توانم با ابرها دوست باشم؟ و با قطره ها همصحبت؟
از قطره ای که در کنارم ایستاده می پرسم: از کجا آمده ای و میل به کجا داری؟ می گوید: از ابر آمده ام و در آرزوی دیدن دریا هستم.. می دانم که در آن وسعت و عظمت برای من که قطره ای ناچیزم جایی کوچک و خلوت پیدا خواهد شد. شاید درون صدفی خالی..
به او می گویم: تو که خود را ناچیز می پنداری و خواهان خلوت گزیدنی، بدان که ارجمندت می کند. همان خلوت که تو در آن در جستجوی آرامش و راز و نیازی. تو را بشارت باد. مرواریدی می بینمت که گردن آویز زیبا روی شادانی هستی و رقیب زیبائیش.. اما ای کاش مرا با خود می بردی.. ای خذر حکیم من..
رو به قطره دیگری می گردانم، ای قطره با عظمت، ای صبور بی ریا.. تو به کجا می روی؟
به من می گوید: من هم در آرزوی دریا هستم.. و در آنجا دوستانی دارم. دوستان من احرام پوشیده و عازم معراج اند. و شوق پرواز در دلهایشان از آنها پروانه ساخته است. آنها عازم ابر هستند تا که دوباره با باران ببارند. شاید این کاروان مرا به خادمی خود ببرد.
به او می گویم: کاروانتان مرا هم به خادمی می پذیرد؟ به من می گوید: به گمانم تو را خادمی مشکل آید.. صبرت خواهد و افتادگی .. شوقت خواهد و چابکی. آیا پر پرواز داری؟
می گویم: از آنچه گفتی: فقط شوق پروازم هست و آرزوی معراج دارم و بس..
رو به قطره دیگری بر می گردانم. تو ای قطره زیبا، به کجا سرگرفته ای؟ روی بر می می تابد و آرام آرام شرشر صدای جویبار را زمزمه می کند. من به جویبار می روم. همان جوی آبی که از میان باغها می گذرد. همان جوی آبی که از زیر درختان می گذرد. و همان جوی آبی که در کنارش گل های سرخی که سرخی شان حکایت رنگ خون را به آواز می خوانند. من هم می خواهم در آواز خوانی آنها سراینده حکایت خون دلم باشم. من هم می خواهم برگی از آن گل سرخ باشم. همان گل سرخی که همدم بلبل است و همراز عاشقان.. گل سرخی که عاشق با بوئیدنش به یاد معشوق، جان می گیرند. و با ناله هایش از گلایه های کودکانه اش با او می گرید. و با چکیدن هر قطره اشک شان برگهای سرخش را سرخ تر و رنگین می کنند.
آری .. می خواهم گل سرخی باشم..
همان گل سرخی که عاشقی به معشوقش هدیه می دهد. و آغاز سرودی دیگر.. و اینبار سرود عشقی آسمانی.. عشقی که رنگش سرخ است. و هر برگ دفتر این گل سرخ حکایت مهری است جاودانه.. و در میان برگهایش شهدی است کیمیا و مداوا. شهدی شیرین که به شیرینی عشق غبطه خورده و در افسون است..
**********
ناگهان قطره دیگری از دور فریاد کنان خود را به ما می رساند و همصحبتی ما را در هم می شکند. و می گوید: ای گل سرخ مرا با خود ببر.
و روی به من کرده و می گوید: من می خواهم نزد گل سرخ خادمی کنم. می خواهم در صبحگاهان نماز طراوت بخوانم و اشراق خورشید را بجا آورم و پس از آن روی گل سرخ را بشویم.. می خواهم قطره شبنمی باشم و از برگی سبز بچکم. تا از چکیدنم لبه خاری نرم شده و شوقش از بریدن دست نازک انگشتی که به قصد بوئیدن گل سرخ دست نیاز برآورده است- فروکش کند.
به او می گویم: ای شبنمی که از چکیدنت بر روی خار او را به لطافت فرا می خوانی- بر قلب خکشیده من فروآ. تا که از خشکی و سختی به نرمی بگراید. که از از آن خشکی بسیار می هراسم.. به من می گوید: در توان من نیست مداوای قلب بیمار تو.. با التماس به او می گویم: در اینهمه لطف و صفای تو مرا سهمی نیست..
می گوید: از من کاری بر نمی آید. اما تو را راهی می نمایم.. مرا دوستی دیگر است که گر به نزدش روی تو را محروم بر نمی گرداند. اما او از جنس ما نیست.
بلکه از جنس قلب تو است. با حیرت می پرسم: او از جنس قلب من است و من از او بی خبرم.
آری. او از جنس قلب تو است. و منزلگاهش نیز درون توست.
- چگونه فرا خوانم او را؟ می گوید: همانا فراخواندنش با نی سوز است.
او را الفتی خاص با قلب های شکسته است. قلب هایی که اشراقشان با سوز است و شامگاهشان با آه.. و در دل شب آنان را با نیاز سِری دیگر است. آنان مناجاتی ملکوتی و محفلی عاشقانه با دوست من دارند. در بزم آنان دوست مرا منزلتی خاص است. آنان هر چه طلب دارند، دوست من عطایشان می کند..
با بی صبری نام دوستش را می پرسم. گر مرا ره بنمایی عمری به غلامی ات خواهم آمد.
می گوید: نام دوست من اشک است. با سوز می آید و با ناله می ماند. و با راز و نیاز همنشین است. با نرم کردن دلهای خشکیده، عجب سازگاری ای دارد.
**********
ناگهان چشمم به قطره دیگری می افتد که آرام در گوشه ای نشسته و با چشمان آبی و معصومش از دور نظاره گر ماست. گویا او با مجلس ما بیگانه نیست. آرام به سمت شبنم می آید و چیزی را در گوشش زمزمه می کند. به گمانم می توانم از نگاهش بخوانم که چه می گوید: از چهره پریشانش می توانم آرزویش را ببینم. او هم رویای خادمی گل سرخ را در سر دارد..
اما او به شبنم چه می گوید؟ آری. درست می پنداشتم. او از شبنم به نزد گل سرخ تقاضای شفاعتی کرده است. آیا شبنم تقاضای شفاعتش را به نزد گل سرخ خواهد برد؟
از چهره بر افروخته شبنم می توانم بخوانم که نمی خواهد رقیبی برای خادمی گل سرخ داشته باشد. شبنم او را ناامید کرده و از خود می رهاند.
اما بنازم به لطف گل سرخ.. که بیهوده صاحب کمالش نمی نامند. که ناامید کردن در درگاهش جایی ندارد. گل سرخ خود از چهره قطره مایوس شده اما لبریز امید می خواند. قطره او را به نزدش فرا می خواند و می گوید: تو که خود را خوار گردانیدی و افتاده. و دست نیاز برآوردی بدان بی پاداش نخواهی ماند. و ما نیر خود تو را خادمیم. تو را راهی بهتر می نمایانم که جاودانگی ات در خاطره ها از تو رویایی شیرین می سازد. تو نیز با ما بیا..
در گذر از دشت ها و صحراها در کنارمان بمان. و در آنجا که جویبارها از میان باغها می گذرد. همان باغهایی که در آن درختانی در کنار جویبارهای روان، سایه ای آرام و زیبا به یاد جنات عدن و محفل حوران و غلمانان بهشتی، آیه های خداوندی را در گوشها نوازش می کنند. سایه ای که زیر آن عاشق و معشوق خلوتی معراج گونه می سازند. معراجی از دیدار.. معراجی از حضور.. و معراجی از پایان انتظار..
و تو ای قطره زلال.. سهم تو از آن رویای شیرین، آن سایه سار زیبا.. سایه ای که از درختی تنومند ساخته شده.. درختی که خود را محرم آن محفل می داند. و خود را میزبان آن می گرداند. و عصاره وجودش را و سرمایه حیاتش را به نزد مهمانان آسمانی، ارزانی می دارد. سیب های سرخی که هدیه های عشقی ملکوتی هستند. سیب های سرخی که هدیه می شود با دستان نیاز عاشق به نازهای معشوق و با نیم کردن آن عشق را در دو وجود ماندگار می کند.
و تو نیز قطره ای از آن سیب سرخ باشد..
و تو نیز قطره ای از آن سیب سرخ باش..
با من بمان ای قاصدک