دوست دارم پیرمردی فقیر باشم. خانه ای گنبدی با اتاقهایی که در آنها پنجره ها رو به حیاط باز می شود. باغچه ای که در وسط آن درخت سیبی باشد. در زیر درخت برگهای پاییزی ریخته باشد. و درخت ترنجی در کنار آن تا از بوی آن خستگی را به فراموشی بفروشم. در گوشه حیاط چهارپایی که روی آن عصر های بهاری با هم بشینیم. دوست دارم گلاب خاتون را. زن وفاداری که در همه حال همراهم بود. زنی قانع و باایمان که بچه هایم را با محبت و صفا بزرگ کرد.

دوست دارم کارگرمعدنی باشم و هر روز بعد از خواندن نماز مغرب که به خانه می آیم دست و صورتم را سر حوض با آب سرد بشویم. و گلاب خاتون با یک سینی چایی آلبالویی رنگ به پیشوازم بیاید. دوست دارم روی تخت چهار پایی توی حیاط کنار پسرم حسن به بالشتی تکیه دهم و از تمرینات روزانه اش که برای مسابقات کشتی آمادگی می کند برایم تعریف کند. دوست دارم از سارا دختر گلم که کنکور دارد وضعیت درسهایش را بپرسم. دوست دارم حسن استکان چایی ای را به دستم بدهد و با هم سر مدال مسابقاتش شرط کنیم. دوست دارم گلاب خاتون خاک های کلاه پشمی مرا بتکاند و همه ما را بخنداند.

دوست دارم گیسوان تازه سفید شده گلاب خاتون را که از گوشه روسری بیرون زده و با فرقی که از وسط سر باز کرده را نگاه کنم. و به یاد خاطرات روزهای سبز زندگی مان شاد باشم. دوست دارم بعد از عمری زندگی آرام شکر به درگاه خدایم بگویم. هرگز از او مال و ثروت نطلبیدم. او خود عطایی بسیار گرانقدر و گنجی را که در هیچ معدنی یافت نمی شود به من بخشید. عشقی که من استحقاق آن را نداشتم.

دوست دارم زمستانها که از سر کار بر می گردم همه با هم دور بخاری علاءالدین سبز رنگ بشینیم و با هم چای دارچین بخوریم. دوست دارم خودم با پسرم سقف خانه را کاه گل کنیم. دوست دارم به چهره مردانه. باحیا و جوانمرد پسرم حسن نگاه کنم و از دیدنش لذت ببرم. دوست دارم وقتی دخترم بعد از نماز صبح قرآن و دعا می خواند به دستهایش نگاه کنم. دوست دارم هزاران بار خدا را شکر کنم. که سرمایه ای جاویدان به من داده. و هر چه نگاه می کنم نمی توانم شکر گوشه ای از این آرامش و این عشق آسمانی را به درگاهش به جا بیاورم. آن معنا و مفهوم زندگی را که عمری در پی آن بودم در همین دور کرسی نشستن با بچه هایم یافته ام.

دوست دارم روزهای عید به همراه حسن و سارا و گلاب خاتون به خانه همسایه ها بروم. هر وقت گلاب خاتون لباس نو می پوشد به یاد اولین روزی که در باغ گیلاس پدرش در روستای آنها مهمان بودیم و برایمان میوه و چایی آورد می افتم. اولین روز آشنایی.. و اولین دیدار.. اولین نگاه.. و اولین معنا.. اگر خورشید نوری دارد و اگر ماه تابشی دارد و اگر جهان لطفی دارد و اگر عشقی در این دنیا می توان یافت من آن را همان روز حس کردم در آن نگاه پر شرم و متین که معصومیت را به من آموخت..