کهنه درهایم را کمی مداوا کن
از کوچه های خلوت دلتنگی ام اگر گذشتی
از میان پنچره به تنهایی ام نگاه کن
بیا با من به ساحل آروزهایم قدم بزنیم
دلتنگی ها را به ماسه هایش بسپاریم..
افتابی که خود نیازمند شستن صورتش است.
و دستهایی که دیگر شستن هم چاره سازشان نیست.
شانه هایی که خستگی را به دوش می کشد.
اما هنوز هم از پشت پنجره بوی صبحگاهی می آید.
می توان دوباره پنجره را باز کرد و نفس کشید از پشت همه دودهای خیابانها دوباره هم بوی صبح مشامم را به یاد بچه گی هایم می اندازد.
ای درخت زیبای من
دودهای سیاه را از شانه هایت بتکان
ای باران بشور هوای نفس کشیدن مرا... تا خفگی هایم لحظه های مرا رها کند ..
مرا رها کند..
این هموطنم نیست
پس با که بجوشم من که خانه به دوشم
در غربت و ازلت با بیگانه نجوشم پس روزنه ام کو من پر از خروشم
.................
پس از مدتها خفقان در دل. رو به سوی دل نوشته ای حاکی از دلی آشفته و ذهنی مشوش. دو یار قدیمی ام و در کنار "تنهایی میان بودنها و نبودنها" دست به رقصیدن بر روی کاغذهای بی خط بلند کردم .
چشم هایم را به امانت نزد دیدن گذاشته ام..
و تماشاچی میدان دنیا هستم و هر از گاهی دستی برای بازیگری بلند می کنم.
و چه بسیار بازیگران که نقش می گذرانند و حیرت از افسوسشان به جا می ماند..
و چه حسرت که خود بازیگری نابازیگرم و ...
در کیمیاگری عشق در پی عصاره محبت در خاک دلها گشتم
و یافتن آن زندگی ام را به جستجو برد.
و آخر در حسرت نیافته هایم به عمر سوخته ام
به دنبال توبه ای از محبت در آرزوی بخششی رفتم..
توبه از گفتن باید نمود
عهد بر سوختن باید کرد
دوری از هر چشمی باید گزید
دیوانگی را زندگی باید کرد..
هوس را با عشق می آمیزند
و اشک های شهوت را
گواه سوز دل می گیرند
اما هوس در عشق آنچنان خود را می نمایاند
که
دود سیاه بالای شعله آتش سرخ
و آنچه از این معرکه به جا می ماند
خاکستری است
بر چشمان شهوت پرستان
ولی من باز چشم امید به آسمان دارم
من به خورشید ایمان دارم..
ای بسا قابی که خالی از عکس تو مانده برایم..
ای بسا لحظه هایی که نگریستن را به من آموخته اند.
قاب عکس خالی تو باز هم چشمانت را به یاد من می آورند.
من و قاب عکس خالی تو و لحظه های نگریستن به ماندن در کنار هم عادت کرده ایم. کوچه ها رد پای تو را بر روی برگها به من نشان می دهند.
دستها و آغوش سردم، جای خالی تو را به رخ من می کشاند. اما سرنجام دل من با خود عهدی می کند.
دوباره به امید قیامی قدم هایم را استوار تر می بینم.
قیامی بر علیه لحظه تنهایی ام. اما اینبار هم مانند گذشته قیام من بی ثمر می ماند. و در دادگاه لحظه ها محکوم به ماندن با قاب عکس خالی تو می شوم.
انگار رهایی به من پشت کرده و امید من باز هم به شنیدن صدای تو..
در خستگی آینه ..
اما چه صبری دارد
خسته نمی شود آیا
از گفتن ..
آنچه نمی خواهیم بشنویم
..
و فریب..
وعادت ..
دیدن ، ماندن ، رفتن
بی هیچ تفاوتی
مرا به سوی آسمان راه دهید.
دو بال با پرهای سفید و خاکستری می خواهم.
دلی پر شور پرواز، برای تماشای دنیای زیر پاهایم می خواهم.
آرزوهایم را روی زمین می گذارم.
و زمین را به قصد آسمان رها می کنم. تا وسط آسمان، دور، همچون نقطه کوچکی بشوم.
رها، آزاد و سبک وزن. اینجا همان جایی است که آزروهایم را می بینم. همان جایی که احساس یافتن می کنم.
منتظر کسی نخواهم ماند. با کلمات و کاغذهای بی خط و با تخیلات قبل از خواب هر شب ام. همان همراهان همیشگی زندگی ام،راهم را ادامه می دهم.
پروازم را از من نگیرید.
به سوی آسمان بی انتهای شبهای پرستاره ام پیش می روم.
همین جا خواهم ماند و دیگر جایی برای تنهایی نیست.
سلام به رهایی..سلام به ستا ره ها..
سلام به پرواز..
از گذر کوچه ها هر چه به آب خیره می شوم و هر چه از کنار پنجره،
باران را به تماشا می نشینم رنگین کمان ابروهایت بر آسمان تنهایی ام نقش نمی بندد.

در هر صبح خورشید را به سلام
می خوانم
و با آفتاب، آمدنت را به استقبال می آیم.
اما با غروب
دوباره به تنهایی ام به انتظارت
بر می گردم.
نفسهایم بوی آزردگی می دهد.
از اینهمه تنهایی گاهی به عاشق بودن خود شک می کنم.
اما باز هم امیدت هر روز چشمهایم را به آمدنت باز نگه می دارد.
خاطرم را با تنهایی ام تقسیم کرده ام
اما در فکر قیامی بر بی صبری هایم هستم.